معرفي كتـاب آخـرين خنـده ليـلا
خاطرات زندانهاي رژيم آخوندي
از خواهرمجاهد مهري حاجينژاد
آخرين خنده ليلا، خاطرات خواهر مجاهد مهري حاجينژاد از سالهاي اسارت در زندانهاي قرونوسطايي رژيم آخوندها منتشر شد.
خواهر مجاهد مهري حاجينژاد در اين كتاب كه در 140صفحه منتشر شده، با بيان گوشههايي از خاطرات خود، تصويرگر دو دنياي فوق متناقض است. در يكسو نهايت شقاوت، كينه و تلاشي با تمام قوا براي نفي و نابودي انسانيت و در نقطه مقابل آن تلاش براي بارزكردن ارزشهاي انساني و تواناييهاي انسان.
مهري حاجينژاد كه سالهاي اسارتش را در زندانهاي اوين، گوهردشت و قزلحصار گذرانده است و در اين سالها همسر و سه برادرش توسط دژخيمان آخوندها به شهادت رسيدهاند، خود در اينباره مينويسد:
تجربة زندان در يك كلام چيزي نبود جز عبور لحظه بهلحظه از يك تراژدي فوق متناقض. جنگ نابرابري در سرزمين دشمن، آنهم دشمني كه چنان مرزهايي را در شقاوت درنورديده كه نظيرش را، حداقل در قرنهاي اخير، در هيچكجا نميتوان پيدا كرد. طرح دشمن در يك كلام كشتن انسانيت بود. دقيقاً منظورم كشتن انسانيت است و نه كشتن انسان. چون ايكاش خميني فقط آدمها را ميكشت و بههمين بسنده ميكرد، ولي بازماندگانش هرگز به كشتن انسان اكتفا نكردند. آنها نهتنها 120هزار تن از بهترين فرزندان مردم ايران را كشتند، بلكه به نابودكردن يك نسل و طغيان عليه بشريت نيز كمر بسته بودند. آنهم به سفاكانهترين شكل ممكن. با كشتن كودكان 13ـ 14ساله، زنان باردار و زنان 70ساله، با زجركشكردن به شيوههاي مختلف، شكنجهدادن تا مرگ، تجاوز به دختران باكره، كشيدن خون زنداني قبل از اعدام و…
رژيم ولايتفقيه با انواع ابزارهاي شرعيش دست دژخيمانش را بهطور مطلق باز گذاشته بود. قانون حاكم در زندان قانون وحش بود. اگر بازجو مينوشت 400ضربه شلاق، مجري ميتوانست، 400 را 600بكند وكسي هم مانعش نميشد. و اگر هم ميخواست كه متهم اعدام شود، حتماً به خواستش ميرسيد.
در عالم شقاوت و سفاكي هر پاسداري به هر ميزان كه مايل بود ميتوانست پيش برود و هيچگونه حد و مرزي وجود نداشت، حدش جايي بودكه خود شكنجهگر خسته ميشد يا چيز ديگري بهعقلش نميرسيد.
حالا ميتوان تصوركرد در چنين نظامي وقتي زنداني و متهم زن باشد، وضعيت چگونه خواهد بود؟
وقتي زني دستگير ميشود، با شكنجهگري وحشي يا بهعبارت روشنتر با حيواني درنده روبهرو ميشود كه نهفقط از مبارزه آن زن خشمگين است، بلكه از او بهعنوان يك زن نيز عقده و تنفري مضاعف بهدل دارد.
ولي شكنجهگر رژيم آخوندي با تمام قدرقدرتي كه در لحظه صيد شكار و بهچنگآوردن اسير خود احساس ميكند، در يكجا بهتمام و كمال درهمميشكند، آنجا كه شلاق و داغ و درفش، «واحد مسكوني»، «بند آسايشگاه»، «تاريكخانه» و «سگداني» و صد و چند ده نوع شكنجه را بر زن زنداني كه از نظر او ضعيفهيي بيش نيست، بياثر مييابد.
در اين جنگ نابرابركه هيچ فريادرسي از بيرون وجود نداشت، چيزي اما با تمام عظمت و ابهت درحال رقمخوردن بود، وقتي روي تخت شكنجه و در صف اعدامهاي جمعي، آن شيران و شيراوژنان ميايستادند و سينه سپر ميكردند و ابهت پوشالي شكنجه و اعدام را در زير پاي ايمان و اقتدار و شهادت حماسي خود خرد و نابود ميكردند، از مشاهده آنها غرور و افتخار سراسر وجودم را فرا ميگرفت. اين احساس بهخصوص هنگام مشاهده خرد شدن دژخيمان حقيري كه تنها حربهشان شكنجه و اعدام بود، با سرفرازي مضاعف همراه بود.
آنها كه ميرفتند، سبكبال بودند. مثل كبوترهاي دربند كه ناگهان از قفس رها شده باشند. سختي و درد براي ما بود كه هر روز و هر شب بايد قلب و روحمان را جراحي ميكرديم و بهشمارش تيرهاي خلاص مينشستيم…
…آصف همچون يلي در جلو همه حركت ميكرد. وقتي نزديك در بند رسيد ترانه «بخوان اي همسفر» را با سوت زيبايي براي همهمان اجرا كرد. هنوز نگاه آخرش را از ياد نميبرم. دوچشم سياه كه مثل ماهي بيقرار در تنگ آب دو دو ميزد، وقتي قدم برميداشت احساس ميكردم آهويي تيز پاست و وقتي نگاه ميكرد شفافيت چشمهايش، زلال چشمه بود در چهرهيي سفيد به رنگ مهتاب. وقتي او را براي آخرين بار در آغوش گرفتم و بوسيدم احساس كردم تمام توانش را به من بخشيد و لحظهيي بعد مثل كبوتر از ميان دستهايم پركشيد.
دومي زهرا بود كه پشت سر آصف حركت ميكرد. آخرين حرفش به من اين بود: «محبوبه شب، محكم باش! هروقت دوباره به سازمان وصل شدي، سلامم رابه مسعود برسان بگو من حتي اسمم را هم نگفتم».
صف آنها همچون يك رود در حركت بود، از لابهلاي جمعيت ميگذشت و به سر بند ميرسيد. فرح را با چهرهيي سرخ و سفيد كه حالا بيشتر هم برافروخته شده بود، با چشمهاي آبي مثل دريا، درآغوش كشيدم، گفت فرصت كم است بايد زودتر بروم! بسيار عجله داشت.
اينها لحظههايي بود از عبور رود خروشان مقاومت، مقاومتي كبير و بيهمتا با كهكشاني از قهرمانان، من تلاش كردم در اين دفتر، گوشهيي از آن را بازگو كنم.
|