اشرف، زني كه مرادف مفهومش درهيچ كجاي فرهنگ ننگ آلود شاه و خميني يافت نمي شود
همتاي ايدئولوژيك
قدر و شأن اشرف اين مادر راهگشاي عقيدتي و تشكيلاتي تمام زنان و خواهران مجاهد، متأسفانه تا بهحال شناخته نشده بوده چه قبل و چه بعد از شهادتش ...اگر چه به همين ميزاني هم كه دريافته بوديم خود مسعود شخصاً مانع بود از اين كه بيان شود. براي اين كه بهتر بتوانيم بهمقام و شأن اشرف پي ببريم بايد گفت كه او در قله فدا و شهادتش در آن جا كه خود را فديه خاص راهبر و همسرش مسعود كرد و در آن جائي كه ارزش و قدر و شأن خون او معادل خونبهاي هزاران شهيد مجاهد براي ما بود، پس از نظر ايدئولوژيك فيالواقع در سطح و در رديف خود مسعود قرار دارد و در همين سطح هم از مجاهدين و جنبش سراسري مسأله حل كرده. پس در قلهٌ فدا و شهادت همشأن رهبري و همتاي ايدئولوژيكي خود مسعود است.
مريم رجوي
اشرف، زني كه مرادف مفهومش درهيچ كجاي فرهنگ ننگ آلود شاه و خميني يافت نمي شود
زني كه از آغاز همه دشتها و بيابانهاو جنگلهاي انقلاب را در نورديده و بهراستي بهدرك محضر محرومترين تودههاي مردم در روستاها وشهرها و شهركهاي مختلف نائل آمده بود. زني كه لحظه بهلحظه با انتخاب آگاهانه و آزاد خود بههويت انقلابي و توحيديش نقش داده ودر تمامي قامت ، از تيغ برندهٌ رنجهاي شكنجه و شلاق، زخمها داشت .با گوشي ناشنوا شده براثر ضربهٌ دژخيم و آثار زخم و شكنجههاي پس از انفجار، با دريايي از خلوص و ايمان انقلابي كه كمترين انگيزهٌ تظاهرآميز و خودنمايانه بهآن راه نداشت و در هر قدم مي شد اين صفا و پاكيزگي دروني را با آزمايش جديدي در گذشت و فداكاري محك زد. از آن گونه زنان كه از آن چه اصطلاحاً آثار بازدارنده نابرابريهاي تاريخي نسبت بهمردان ناميده مي شود اثري با خود نداشت و چه در دوران دانشگاه و چه در درون سازمان يا زندان و چه بعد از آن آنقدر انديشيده و خوانده و برخورد كرده و محتواي واقعي كسب كرده بود كه ديگر هيچ چيز نميتوانست در او كمترين تزلزلي ايجاد كند ....بهراستي آن چه شخصاً طي يك زندگي مشترك بهرأيالعين از صفات ارزندهٌ انقلابي در او ديدم در كتابهاي مربوط بهشرح احوال برجستهترين زنان انقلابي معاصر نيز نخواندهام . در زمرهٌ انقلابيوني بود كه … درجريان كار و زندگي ، در هر قدم احترام و خضوع آدم نسبت بهآنها بيشتر جلب ميشود و تنها وقتي به درك كامل مرتبت آنها نائل ميشود كه ديگر در دسترس نيستند و پروانهوار بهديار اعلي پر كشيدهاند… مسعود رجوي
اشرف در زندان شاه
فاطمه رضايي
قبل از اين كه اشرف را بهبند زنان زندان قصر بياورند همه ما دربارهٌ مقاومت حماسي او شنيده بوديم. از اين نظر همه ما خوشحال بوديم. اما ديدار او براي من كه او را چند بار قبل از مخفي شدنش در مراسم چهلم شهادت احمد در خانه مادر بزرگم ديده بودم، بيشتر مغتنم بود. وقتي وارد بند شد همه ما دورش حلقه زده و او را غرق بوسه كرديم. براي او داستان جفاكاري كساني را گفتم كه روزي باهم درصف هواداران سازمان به دفاع از آرمانهاي والاي بنيانگذاران تلاش ميكرديم و امروز با خيانت اپورتونيستها بهسازمان پشت كرده بودند. او با نگاهي عميق و صميمانه نگاهم كرد و گفت: «مبارزه كردن سخت است و اين هم يكي از ابتلا ئات ماست كه بايد تلاش كنيم از آن سرفراز بيرون آييم». از او دربارهٌ دستگيريش سؤال كردم. برايم از خانههاي تيمي و برخوردهاي بهغايت اپورتونيستي خائنان صحبت كرد و گفت كه چگونه وقتي به آنها اعتراض كرده او و ساير همرزمانش را بدون هيچ امكاني رها كردهاند. حتي پول و امكاناتي را كه اشرف و همرزمانش با رنج و زحمت فراوان جمع آوري كرده از آنها گرفته و بعد اخراجشان كردهبودند. و در واقع آنها رابا دست خالي به دهان دشمن فرستادند. بعد از آن بود كه همسر مجاهدش، علياكبر نوري، در درگيري با ماموران ساواك به شهادت رسيد. دژخيمان ساواك اشرف را ماههاي متمادي زير شديدترين شكنجهها برده و برسر جسد همرزمش بردند تا از شهادت علياكبر مطمئن شوند. اين صحنه براي اشرف خيلي تكاندهنده بود. بعد از آن او را به زندان قصر آوردند. اشرف در زندان از محبوبيت خاصي برخوردار بود. همه او را دوست داشتند و برايش احترام خاصي قائل بودند. اما ساواك بهخاطر مقاومتش از او كينهيي عميق بهدل داشت. و هرچندروز يكبار او را به كميته ميبردند و دوباره شكنجهها شروع ميشد. يك روز اشرف گفت در اعتراض بهاين برخورد ساواك ميخواهم اعتصاب غذا كنم. آنها حق ندارند بعد از بازجويي و دادگاه باز هم مرا براي شكنجه ببرند. اشرف اين كار را انجام داد. ساواكيها كه ديدند با اعتصاب غذاي او جو زندان دارد عوض ميشود و ممكن است زندانيان بهخاطر اشرف شورش كنند. بهبهانه بردنش به بهداري زندان، او را بهبند زنان عادي زندان قصر منتقل كردند. اما اشرف از اين بابت كه بهميان عدهيي از زنان محروم و دردمند جامعه ميرود بسيار خوشحال بود. ساواك اين را خيلي زود متوجه شد و او را به بهداري زندان منتقل كردند. اما آنجا هم زندانيان بهقدري تحت تاثير اشرف قرار گرفته و او را دوست داشتند كه دژخيمان ساواك مجبور شدند او را دوباره بهبند زندانيان سياسي برگردانند.
اشرف وقتي برگشت يك سجاده نماز، يك دست لباس وچند روسري در دست داشت. او برايمان گفت زندانيهاي عادي مرا حسابي خجالت دادند! نميدانيد چكار ميكردند و چه محبتي بهما دارند. سپس گفت كي ميشود انتقام ظلمي را كه بهاين زنان ميشود، بگيريم. او تعريف ميكرد آن زنان بينوا را چگونه بهميله بسته و باشلاق ميزدند و چگونه كودكانشان در اثر عدم رسيدگي ميمردند.اشرف هرروز درجلو صف ورزش با شور فراوان شعار ميداد و ورزش ميكرد و نگاهش را بهنوك ديوارهاي بلند زندان ميانداخت و گاهي در پايان ورزش تلاش ميكرد كه طلوع خورشيد را ببيند و با خوشحالي بهبچههاي ديگر ميگفت ببينيد چقدر زيباست .مدتي بعد اشرف را از نزد ما بردند و بعدها در جريان آزادي تعدادي از زندانيان، او را دوباره بهقصر آوردند. او در روز 30دي، همراه با آخرين سري زندانيان با مسعود و موسي آزاد شد. آن روز ما نميدانستيم اين دويار ديرينهٌ مسعود، كه همراه خود مسعود تمامي شكنجهگاهها را درنورديده بودند، روزي حماسهسازان تابلو شكوهمند عاشوراي مجاهدين خواهند بود واين تابلو را به زيباترين شكل ترسيم خواهند كرد .
|