درآفتاب اشرف

تصويرش دركنار تصوير ديگر سرداران تاريخ معاصر ايران در بالاي سر مسعود، هميشه نگاهم را بي‌اختيار متوقف مي‌كند. اداي احترام به بزرگ زني كه هيچ‌گاه غيبتش را باور نكرده‌ام، يك حس دائمي است كه فرمان ايست مي‌دهد تا در يك برق نگاه هم كه شده، از ستودنش غافل نمانم. در تفسير اين احساس، لحظه‌يي هم درنگ نمي‌كنم: نيازي است كه از عمق وجودم برمي‌خيزد تا در حرمت بزرگي و بلند‌نظري او، به‌همهٌ حقارتها پايان دهد و به همه‌چيز اصالت و استحكام ببخشد.
اولين‌بار، او را روزي ديدم كه با مسعود مي‌خواستند براي بستن پيوند ازدواج پيش پدر طالقاني بروند. از آن روز ـ‌كه در ورودي ساختمان بنياد روي پله‌ها ايستاده بود و كمي مضطرب به‌نظر مي‌رسيد‌ـ تا چند ساعت قبل از شهادتش ـ‌كه براي آخرين‌بار در شامگاه 19بهمن1360 خداحافظي كرديم‌ـ بزرگي و صفاي روحش، هميشه برايم ستودني و چشمهٌ جوشاني از انگيزش انقلابي بوده‌است. از همان آغاز آشنايي، صلابت سيماي مهربانش تداعي كننده مفهوم «رهايي» بود؛ مفهومي كه بعدها در مريم شكفت و قلب و ضمير و چشم مجاهدين را روشن كرد.
دريادل بود و پرغرور، اما هيچ‌كس را تحقير نمي‌كرد. صلابتي شگفت داشت، اما زلال صفا و صميميتش كرانه نمي‌شناخت. مطمئن بود و باوقار، اما جلو همه چنان با بچه‌هاي كوچك همبازي مي‌شد كه دست از سرش برنمي‌داشتند. پرشور بود و پرتوان و در عين حال فروتن و دلسوز؛ مانند پنجره‌يي گشوده به‌دنيايي از انسانيت و مسئوليت، يا پناهگاهي براي ديگران؛ از آن‌گونه كه برفراز يالهاي بلند و پربرف كوهستان مي‌ايستند تا در ميان بوران و توفان سينه سپر كنند و به‌رهنوردان خسته پناه دهند.
هركس هم كه او را نديده باشد، مي‌تواند در چند جملهٌ خودماني كه راجع به لحظات احساس و انديشه‌اش در دل زندانهاي شاه براي مسعود نوشته، بزرگي روح و بلنداي نظرگاهش را ببيند: «موقع ورزش هميشه به بالاترين آجر حياط نگاه مي‌كردم. نگاهم مي‌لغزيد و مي‌آمد پايين. گاهي اوقات، پرنده‌يي هم آن‌جا بود كه اكثراً حواسم را توي ورزش پرت مي‌كرد. طناب رختها، شير آب و خلاصه بچه‌ها؛ چقدر با آنها احساس يگانگي مي‌كردم. در عين حال تنها بودم. چقدر با آن آجر، با آن پرنده، با شير آب و طناب رختها و با بچه‌ها احساس نزديكي مي‌كردم، اين‌كه همهٌ آنها درنهايت، همراه و مدكار هم و به‌همراه من و همهٌ انسانها، همهٌ سنگها و همهٌ كوهها و همهٌ كبوترها و همهٌ… و همهٌ هستي به‌پيش مي‌روند… توي كميته [شكنجه‌گاه رژيم شاه] وقتي سرمو فرنچ مي‌انداختند كه ببرند بازجويي، با موزاييكهاي زيرپام احساس يگانگي مي‌كردم و مي‌خنديدم و اين سيل خروشان هستي پيش ميره و چقدر احمقند اينها، اين سنگريزه‌ها كه مي‌خواهند جلو حركت آبشار و سيل خروشان هستي‌رو بگيرند. خنده‌داره! با چي دارند مي‌جنگند؟ باخدا؟!!!»
و حالا اين روح بزرگ اوست كه در «سنگها و كوهها و كبوترها» و در ناموس «پرنده» و «آب» جاري است؛ و در «آفتاب» قرارگاه نامدار و پرغروري كه به‌نامش برپاست… آن جا كه رزمندگان سرفراز آزادي از آن مي گذرند و در «آفتاب اشرف» براي نبرد رهاييبخش سرود مي‌خوانند.
و شگفتا كه اين «آفتاب» درست در شامگاه شهادت اشرف طلوع كرد؛ شبي كه همراه با طفل اسير و ياران شهيدش ـ‌كه پيكر پاك سردار خياباني را در ميان گرفته بودند‌ـ به همهٌ خانه‌هاي ايران سر زد؛ شبي كه در قلب و ضمير خلق و مجاهدين خلق جاي گرفت؛ شبي كه خون پاكش، به‌گفتهٌ مريم رهايي، شالودهٌ انقلاب ايدئولوژيك دروني مجاهدين را پي‌ريخت؛ انقلابي كه به سرچشمهٌ داراييها و تواناييهاي مجاهدين در نبرد با رژيم آخوندي تبديل شد. راز اين طلوع و رمز اين حضور و فزايندگي در چيست؟ آيا مي‌توان همه چيز را با خصال والاي اشرف تبيين كرد؟ مسلما نه. سمبلهاي بزرگ، قبل ازهرچيز، درپيامي كه به‌همراه دارند و از خود به‌جا مي‌گذارند، تداوم مي‌يابند.
پلخانف در اثر مشهورش پيرامون نقش شخصيت درتاريخ مي‌نويسد: «آدم بزرگ از آن جهت بزرگ نيست كه خصال شخصي او بر رويدادهاي تاريخي رنگ فردي مي‌زند، بلكه بزرگي او به اين مناسبت است كه داراي خصال لازم است كه او را به‌يكي از مستعدترين افراد براي خدمت در راه رفع احتياجات بزرگ اجتماعي زمان خود مبدل مي‌كند». وي «بزرگان و قهرمانان» را «آغازگران» مي خواند و اضافه مي‌كند: «ميدان وسيع فعاليت نه‌فقط براي آغازگران و نه‌تنها براي "شخصيتهاي بزرگ"، بلكه براي همهٌ آنهايي كه چشمي براي ديدن، گوشي براي شنيدن و قلبي براي دوست‌داشتن نزديكان خود دارند، باز است. مفهوم بزرگ جنبه نسبي دارد. به‌قول انجيل اخلاقاً كسي بزرگ است كه "جان خود را فداي ياران خويش سازد"». هم از اين‌روست كه شناخت آغازگراني كه حامل مبرم ترين پيامهاي گره گشاي مبارزه براي آزادي هستند، ضرورت پيدا مي‌كند؛ به‌خصوص در مبارزه با يك رژيم قرون‌وسطايي كه با تخريب ارزشها و سمبلهاي مبارزهٌ ملي و انقلابي نفس مي‌كشد و اگر هر‌روز بر منبرهاي ريا عليه مسعود رجوي ياوه نگويد يا نام حنيف‌نژاد و مصدق را از خيابانهاي تهران برندارد و نام خميني و كاشاني را بر ميدانها و اتوبانها نگذارد، موجوديتش را درخطر مي‌بيند. رژيمي كه «محافظه‌كارانش» براي جانوران پليدي مانند شيخ فضل‌الله نوري سينه چاك مي‌دهند و«اصلاح‌طلبانش» براي بهشتي كلاه از سر برمي‌دارند، لاجوردي را خدمتگزار مردم مي‌دانند و به‌تازگي كشف كرده‌اند كه «فرايند دموكراسي در ايران مثل دو چـنـد صـدمـتـري امدادي است كه يكصدمتر اول آن را امام به‌پيش برد و يكصدمـتـر دوم را خاتمي…»! (دژخيم خاتمي‌چي، سعيدحجاريان).
مي‌خواهم نتيجه بگيرم كه اين يورش گرازوار براي تخريب واقعيات تاريخي ـ‌كه طي دودهه با توحش تمام ادامه داشته و هيچ حيطه‌يي از گزند آن مصون نمانده‌ـ لزوم شناختن اشرف شهيدان و درك پيامش در زمينهٌ رفع مبرم‌ترين احتياجات مبارزاتي اين نسل را دوچندان مي‌كند. درك اين پيام است كه مي‌تواند راز طلوع و تابش مستمر آفتاب اشرف را هم توضيح دهد، و چه بهتر كه حركت انقلابي و راهگشاي اشرف را از نگاه مريم رهايي ببينيم و بخوانيم: «اشرف كه از همه دشتها و جنگلهاي انقلاب رو‌درروي دو ديكتاتوري ضدخلقي با چشماني باز و باانديشه‌يي روشن و شوري سركش گذشته بود، خوب مي‌دانست كه جان و جگرگوشه‌اش را براي گشودن هولناكترين طلسمي كه ارتجاع غدار خميني بر سرنوشت ايران و ايراني زده است، نثار مي‌كند. چرا كه او مفهوم انقلاب را در ميدانهاي آتش‌وخون، در محضر توده‌هاي مردم رنجديده و در شكنجه‌گاه ديكتاتوري دست‌نشانده دريافته بود. از همين‌روست كه هركس انقلاب را ميوه‌يي باد آورده، يا تجارتي پرسود يا در بهترين صورت تفنني روشنفكرانه تلقي كند و از آن‌چه ارتجاع خميني بر سر مردم و ميهن ما آورده با تمام وجود نلرزيده باشد، از اشرف و منطق او چيزي نمي‌فهمد. اما اشرف هم‌خميني را مي‌شناخت و هم خوب مي‌دانست كه وقتي چشم نيروهاي رزمنده و فرزندان پرشور خلق به رهبران ناشايست دوخته شده باشد، حتي از جريانهاي سياسي گسترده و سازمانيافته نيز كاري ساخته نيست و در بزنگاه سرنوشت، تلخ‌ترين تجربه‌ها در صفحهٌ تاريخ رقم مي‌خورد… اشرف خود شاهد تجربهٌ انقلاب ضدسلطنتي و غصب رهبري آن توسط ارتجاع خميني بود. او مي‌ديد كه چگونه ارتجاع حاكم به‌نام اسلام و باورها و دلبستگيهاي مذهبي مردم، كمر به‌نابودي حرث و نسل ايران بسته است و يقين داشت كه شكستن اين طلسم سياه جز با نگاهباني از چهره و ارزشهاي راهبر مجاهدين مسعود و جز با چنان درجه‌يي از فداكاري ميسر نيست. او هم خميني را مي‌شناخت، هم مسعود را و هم مردم را. از اين‌رو بي‌آن كه گناه دشواري راه را متوجهٌ جبر شرايط نمايد، در منتهاي مسؤليت‌پذيري و آگاهي انقلابي خطاب به‌همسرش مي‌نوشت: "مي‌دانم كه آن‌جا بهت سخت مي‌گذره، با روحيات و خلق‌و خوي تو و عواطفت آشنام، حتم دارم كه مثل شير زخمي به‌خودت مي‌پيچي و ترجيح مي‌دهي كه خودت به‌جاي تك‌تك شهدا شهيد بشي، مثل هميشه دعات مي‌كنم كه بتوني باري را كه به‌دوشت هست با سرافرازي بكشي، مردم ما واقعاٌ قهرمانند". اشرف در چنين اوجي از احساس مسئوليت انقلابي براي فدا شدن بي‌تابي مي‌كرد…چنين بود كه خون اشرف ـ‌خوني كه در حقيقت از پيكر رهبري بر زمين ريخت‌ـ همراه با خون سردارمان موسي، با همهٌ بركات روشنگرانه و راهگشايانه‌اش هزاران خون را براي مجاهدين و انقلاب نوين ايران زنده كرد و به‌مثابه سوگند وفا و صدق و فدا در قلب و ضمير هرمجاهد خلق جاودانه شد».
مريم رهايي آن گاه اضافه مي كند: « پس، سلام بر اشرف ـ‌اين مادر عقيدتي و تشكيلاتيم‌ـ كه ايمان و اخلاص انقلابي و توحيديش او را به‌يگانگي و فداي تمام‌عيار در آرمان و سازمان و راهبر عقيدتيش رهنمون شد و نام و يادش به‌رمز مقاومت تمام زنان و مردان مجاهدي تبديل گرديد كه شگفت‌انگيز‌ترين حماسه‌هاي پايداري را دربرابر شكنجه‌هاي وحشيانهٌ دشمن ضدبشري خلق كردند و دست‌افشان و پاكوبان با خروش مرگ بر خميني بر چوبه‌هاي دار و تيرباران بوسه زدند…اشرف زنان مجاهد خلق در زندگي پربار انقلابيش و در حماسهٌ فراموشي‌ناپذير شهادتش به‌عنوان سمبل يك «وجود تاريخي جديد» نقش زن انقلابي مجاهد را در حل خطيرترين مسألهٌ انقلاب نوين ايران به اعلا درجه بارز نمود. زناني كه در همهٌ مراحل مبارزه با رژيم خميني و در صفوف مقاومت مسلحانهٌ انقلابي به‌شايستگي درخشيدند. علاوه بر اين، خون پاك اشرف شالودهٌ انقلاب ايدئولوژيك دروني مجاهدين را پي‌ريزي نمود. انقلابي كه دقيقاً درمقابل ايدئولوژي ارتجاعي و ضدانساني خميني با رهايي زن و شناخت عميق ارزش و نقش مبارزاتي او به‌عنوان نقطه عزيمت يك جهش عظيم ايدئولوژيكي آغاز گرديد و اعتلا و ارتقاي كيفي همهٌ نيروهاي مجاهد خلق اعم از زن و مرد را به ارمغان آورد…». اينهاست خطوط راهگشايي اشرف در دو امر «رهايي زن» و «مسأله رهبري» كه در انقلاب مريم به اوج رسيد و در مداري بالاتر شكوفا گرديد. روشن است كه اين مسائل هركدام مبحثي است كه در جاي خود بايد به آنها و به ارتباطشان با هم پرداخت. اما فعلاً همين‌قدر بگويم كه در‌برابر ارتجاع ضدبشر و زن‌ستيز خميني، مبارزهٌ انقلابي اگر نخواهد به تكرار كليات مربوط به‌دورانهاي تاريخي گذشته بسنده كند، و اگر بخواهد در ميدان عمل راه بگشايد و با تهاجم انقلابي به‌بنياد ستم آخوندي به‌پيش بتازد، لاجرم بايد به امر رهايي زن و نقش آن در حل خطيرترين مسألهٌ انقلاب بپردازد. هم از اين روست كه زنان رها و راهگشا در پيشاپيش صفوف اين مبارزه قرار گرفته‌اند و نيازي به‌تأكيد نيست كه اين امر در متن يك مبارزهٌ خونين انقلابي، بايد از هرگونه صورت‌پردازي و فرماليسم تهي بوده و تماماً بر صلاحيت و اصالت و صدق و فداي اين زنان پيشتاز مبتني باشد. اين‌جاست كه بايد در برابر اين زنان والا و راهگشا ـ‌از اشرف و مريم تا بزرگ زناني كه امروز در پرتو آنها در شوراي رهبري مجاهدين عهده‌دار مسئوليت مي‌شوند‌ـ سرتعظيم فرود آورد. حقيقت اين است كه قدم برداشتن و راه گشودن در اين مسير بدون فداي حداكثر تحت يك رهبري ضد‌استثماري و يگانه‌ساز ميسر نيست.
وقتي از اين افق به‌زندگي و مبارزهٌ اشرف زنان مجاهد نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه او شايستگيهاي طي چنين طريقي را با عمل انقلابي و فداي مستمر خود كسب كرده و از هنگامي كه پا به‌ميدان مبارزه نهاده، باشوري سركش، قدم‌به‌قدم به الزامات راه پاسخ گفته است. و شگفتا! كه در اين مسير فدا، اشرف با عزم جزم به‌شهادت ـ‌همان شهادتي كه در آن شكفت و تولد يافت‌ـ به‌عنوان هدفي كاملاً روشن چشم دوخته بود ودرنامه هايش به مسعود مي‌نوشت:
ـ «اگر آن شهباز سعادتي را كه خدا در سلولم [زندان شاه] از من دريغ كرد در آغوش كشيدم، كه خوب، به هدفم رسيده‌ام…» ـ «…عجله خاصي پيدا كرده‌ام. مثل كسي كه وقت برايش تنگ است. دلم مي‌خواهد هرچه از دستم برمي‌آيد، بكنم. هركار خوبي كه برايم ميسر است، انجام دهم. احساس مي‌كنم حرف حضرت‌علي را كه مي‌گويد آن‌چنان با كارهايتان برخورد كنيد كه گويا همين فردا خواهيد رفت و آن‌چنان با كارهايتان برخورد كنيد كه گويا صدسال خواهيد ماند را مي‌فهمم، يا بيشتراز سابق مي‌فهمم…»
گويي كه يك «تضمن مقصود» در كار است و گويي كه اشرف گوهر نابي است كه دارد پا‌به‌پاي تاريخچهٌ مجاهدين در كورهٌ زمان آبديده مي‌شود و با عشقي شورانگيز و شتابي دم‌افزون از موانع متعدد مي‌گذرد. گويي كه با شتاب مي‌دود تا به آن‌جا كه بايد، برسد… از اولين فعاليتهاي مبارزاتيش كه به ‌سالهاي‌48 و 49 برمي‌گردد و به‌خصوص از سال‌50 كه به عنوان دانشجوي فيزيك دانشگاه صنعتي به‌راه مجاهدين و جنبش مسلحانه گرايش پيدا كرد، اين سخن محمد حنيف‌نژاد را كه بايد به‌همان اندازه كه فهميده‌ايم دست به‌عمل بزنيم، نصب‌العين قرار داد. هيچ‌گاه درجا نزد و معطل نكرد. هنوز ارتباط مشخص سازماني نداشت كه يك هسته كار تبليغي را سروسامان داد. ماشين تايپ و وسايل تكثير فراهم كرد. ماشين‌نويسي فرا‌گرفت و اطرافيانش را هم به‌مبارزه جلب كرد. در آن شرايط، فعاليت مخفي مبارزاتي بدون برخورداري از امكانات و تجارب سازماني، ساده نبود. اگر هم كسي شروع مي‌كرد به‌دليل بي‌تجربگي نيروهاي غيرسازمانيافته و تسلط و تجربهٌ ساواك خيلي زود از‌هم‌مي‌پاشيد. اشرف هم سرانجام دستگير شد. اما نگذاشت همه‌چيز از‌هم‌بپاشد. ساواك را خام كرد و از چنگ دشمن جست.
يك دوره كار مخفي، دستگيري و بعد آزادي، در بسياري موارد ـ‌به‌خصوص در مورد دختران كه با فشارها و محدوديتهاي خانوادگي هم مواجه بودند‌ـ به يك خداحافظي آرام از مبارزه منتهي مي‌شد. اما اشرف ادامه داد. در اين مقطع با مجاهد شهيد علي‌اكبر نبوي‌نوري ازدواج كرد و درحالي كه از وصل ارتباط با سازمان خيلي خوشحال بود، با جريان فرصت‌طلبان خائن و چپ‌نما كه دست‌اندركار متلاشي‌كردن تشكيلات مجاهدين بودند، مواجه شد. اشرف و چند همرزم ديگرش را از خانه تيمي اخراج كردند، ولي آنها يك هسته چريكي مخفي و پايگاههايي در تهران، تبريز، مشهد، قزوين و نواحي جنگلي ايجاد كردند. به‌عمليات انقلابي دست زدند و چندبار مورد تعقيب و تهاجم ساواك قرار گرفتند. سرانجام در يك حادثهٌ انفجار بمب در قزوين به‌شدت زخمي و دستگير شد. اما با هوشياري و احساس مسئوليتي شگفت كاري كرد كه همسرش ـ كه بعدها در درگيري با مزدوران ساواك به شهادت رسيد ـ به سلامت منطقه را ترك كند. اشرف به زندان افتاد و به شدت شكنجه شد. بيني‌اش شكست و شنوايي يك گوشش را از دست داد، اما جانانه مقاومت كرد. به‌رغم تشتّت اوضاع سازمان به‌خاطر كودتاي چپ‌نمايان، در زندان هم به‌كار مبارزاتي ادامه داد. با ديگر زندانيان دربندهاي مختلف ارتباط برقرار كرد. محور تشكل هسته‌يي از خواهران مجاهد زنداني بود. در پيرامونش روحيهٌ رزمندگي و تلاش و مجاهدت را ترويج مي‌كرد و تا به‌آخر ادامه داد. همراه با آخرين دستهٌ زندانيان سياسي ازجمله مسعود وموسي از زندان قصر آزاد شد. در تيرماه‌58 با مسعود ازدواج كرد و درحالي‌كه بيش از 10سال فعاليت فشردهٌ مبارزاتي را پشت‌سر گذاشته بود، با بزرگترين آزمايش زندگي مبارزاتيش رو‌به‌رو شد.
آن‌قدر بلند‌نظر و باصلابت و آبديده بود كه هركس او را مي‌شناخت، شائبه‌هايي هم‌چون سوداي «نام و نشان» به‌خاطر همسري نامدار را در موردش نا‌متصور مي‌ديد. اما فكر مي‌كنم كه اگر او تماماً به‌مبارزه و مسئوليت نمي‌انديشيد، چه بسا محتمل بود كه به‌عنوان يك زن انقلابي در شرايط آن روز ايران، در دام اين دغدغه بيفتد كه نكند در سايه همسر قرار گيرد و مبادا كه در ميدان مبارزه «خود»ش نباشد يا ديگران او را خودش ندانند و نبينند! به‌خصوص كه اشرف زني بود خودساخته، انقلابي، اجتماعي و فعال و نوانديش كه نسبت به‌ «مسأله زنان» و حقوق و آزاديهايشان بسيار حساس بود. يادم هست كه در دوره‌يي كه كانديداي نمايندگي مجلس از تهران بود، همين مسأله در كانون توجهش قرار داشت و از آن‌جا كه ارتجاع حاكم لدي‌الورود به‌حقوق و آزاديهاي زنان تهاجم كرده بود، بيش از پيش، اين مسأله ذهنش را مشغول مي‌كرد. اما او نه‌تنها در پيچ‌وخم چنين دغدغه‌هاي بازدارنده‌يي گرفتار نشد، بلكه در هرقدم و در‌برابر هر آزمايش جديد بيش از پيش از هرگونه «خود» فروكشنده رها ‌شد و اوج ‌گرفت و خودش را در سيماي زني «رها» و«راهگشا» به اثبات رساند. دوش به‌دوش مسعود فعاليت كرد و در انجام مسائل و كارهاي روزمره با بهره‌گيري از كاراييها و تجربه‌هاي ذيقيمتي كه درطي ده‌سال مجاهدت بي‌امان كسب كرده بود و به‌يُمن خلاقيت انقلابي و قدرت انطباق سريعش با شرايط، در تمامي جنبه‌هاي كار سياسي و مبارزاتي ـ‌از مقابله با توطئه‌ها و تهديدات امنيتي تا كارهاي سياسي و اجرايي روزمره‌ـ به‌تنهايي جاي يك بخش يا ستاد را پرمي‌كرد. در اولين سالگرد شهادتش، در نوشته‌يي راجع به‌زندگي پربار اشرف نوشته بودم كه او چنان نقش ارزشمند و تعيين‌كننده‌يي در حل اين مسائل داشت، كه اگر كارايي و خلاقيت و هوشياري و احساس مسئوليت انقلابيش نبود، سازمان مي‌بايست سيستم و شاخه خاصي را به‌حل‌وفصل اين مسائل اختصاص دهد. اما حق مطلب اين است كه با توجه به همه ضرورتهاي امنيتي و تحرك ضروري در شرايط كار «علني‌ـ مخفي»، آن مسئوليتها را نمي‌شد به‌عهدهٌ يك سيستم عريض و طويل سازماني گذاشت. آن‌چه مسأله حل مي‌كرد، احساس مسئوليت و درك عميق اشرف از مسئوليت و نقش مسعود در رهبري مبارزهٌ يك ملت مظلوم و خيانت‌شده بود. خلقي كه هنوز از چالهٌ شاه درنيامده به‌چاه خميني افتاده بود. او به‌سرنوشت تمام زنان و مردان ستمزدهٌ ايران مي‌انديشيد كه يك هيولاي ارتجاعي زن‌ستيز و ضدبشر را در‌برابر خود داشتند و به‌خوبي مي‌دانست كه رهايي زنان در گرو اين است كه در يك مسير اصولي و با تمام توش و توان، عليه اين توحش لجام‌گسيخته به‌پا خيزند. در اين مسير بود كه اشرف، به‌مثابه سرمشقي والا و راهگشا با پاي سر به‌پيش تاخت و با عشقي شور انگيز تا قلهٌ آن فداي عظيم اوج گرفت.
بله، سمبلها و راهگشايان بشري چهره‌هايي افسانه‌يي نيستند. مانند ديگر انسانها ولي پيشاپيش آنها با مشكلات راه دست و پنجه نرم مي‌كنند. در مصاف با دشمن با درد و رنج شكنجه‌هاي وحشيانه روبه‌رو مي‌شوند. آزمايش گذشتن از جان و خانمان پس مي‌دهند. با ابهامها و بيم و اميدهاي دروني و بيروني درگير مي‌شوند و نه كمتر، بلكه بسا بيشتر از ديگران در لحظات طاقت‌فرسايش استخوان خورد مي‌كنند. تفاوتشان در اين است كه به افقهايي بالا‌بلند چشم مي‌دوزند. به‌مسئوليتي كه دربرابر جامعه و خدا و خلق خدا برعهده دارند مي‌انديشند. رنجهاي عظيم و طاقت‌فرسا را تحمل مي‌كنند، اما از خود مي‌گذرند و با تمام وجود درد آشناي ديگران مي‌شوند؛ درد آشناي خلق و درد آشناي مقاومت خلق با تمامي رزم آوران وشهيدانش! به صداي اشرف در نامه‌هايش به‌مسعود گوش كنيد تا ببينيد كه شمع فروزان وجودش چگونه سينهٌ تيرگيهاي خميني را مي‌شكافد و همهٌ شهيدان و اسيران و رزم‌آوران را در خودش زنده مي‌كند و در يك نسل خجسته استمرار مي‌بخشد:
ـ «با تمام بچه‌هامون، با تمام عزيزانم، با تمام نورچشمانم، همانهايي كه قهرمانانه شهيد مي‌شوند؛ هميشه با آنهام. با آنها شكنجه مي‌شوم، با آنها فرياد مي‌زنم و با آنها مي‌ميرم و زنده مي‌شوم. نمي‌دانم آتشي را كه تمام وجودم را از نوك‌پا تا مغز استخوانم فراگرفته چكار كنم. باور نمي‌كنم كه هرگز اين آتش خاموشي داشته باشد. چقدر مرگ در اين شرايط ساده‌تر از زيستن است… با ياد شهيدان به‌خواب مي‌روم و با ياد شهيدان چشم باز مي‌كنم به‌ياد انتقام زنده‌ام… نمي‌دوني، مثل اين كه ديگه اين جسم قدرت كشيدن اين روح عاصي رو نداره، دلم مي خواد پر بزنم و برم…» بله، درهنگامه آزمايش ، دربحبوحه قتل عامها وشكنجه ها وتاخت و تاز گزمه هاي منفورترين ديكتاتور دوران، كه نفسها را درسينه ها حبس مي كرد، هركس به چيزي مي‌انديشد. هركس دغدغه يي دارد…
ولي خوشا سمبل جاودان زن انقلابي مجاهد خلق كه شورشي و عصيانگر، آگاه و جهت دار، اوج مي گيرد وسينه طوفان را مي شكافد. توفان چه بود؟ آيا فقط شكنجه و اعدام بود؟ نه! خودش مي‌گويد: «چقدر مرگ در اين شرايط ساده‌تر از زيستن است»! توفان، توفان پرپركردن اميد و اعتماد خلق بود. توفان مهيب‌ترين نيروي ارتجاعي تاريخ كه به‌نام اسلام و انقلاب به هولناكترين جنايتهاي ضد‌انساني و به انهدام اصالتها و ارزشهاي مبارزاتي و انقلابي كمر بسته بود؛ توفاني كه بسياري از مدعيان ملي‌گرايي و انقلابيگري را در ستايش جنگ ضد‌ميهني يا در مديحه‌سرايي براي رهبري ضد‌امپرياليستي خمنيي درهم شكست و تا فرق سر در لجن ارتجاع فرو برد؛ توفاني كه خائنان بزدل و سست‌عنصر را يكسره از جا كند و در بيعت با ارتجاع حاكم به‌تيغ‌كشي عليه شهيدان راه آزادي و تخطئهٌ مقاومت و مجاهدت واداشت تا مانند بسياري از تجربه‌هاي تاريخي ديگر، مقاومت براي آزادي را سر ببرند و براي يك دوران هم كه شده از بن براندازند. قهرمان فداي ما در برابر اين توفان ايستاد و همه چيزش را ـ‌تمامي تار و پود عواطفش را‌ـ در طبق اخلاص گذاشت تا بر حقانيت و ضرورت رهبري ذيصلاح برآمده از متن مبارزهٌ انقلابي با دو ديكتاتوري شاه و شيخ گواهي دهد و اميد و اعتماد پرپر‌شدهٌ يك خلق را جان بخشد؛ تا نگذارد دجاليت خميني و زهر خميني گزيدگي بر مبرم‌ترين ضرورت مبارزهٌ رهاييبخش سايه افكند. در گيرودار چنين آزمايشي، اشرف فديهٌ خاصي بود كه بر پاكبازي و فداي مسعود ـ‌كه بعد از پي‌افكندن مقاومت مسلحانه و معرفي جايگزين دموكراتيك در تهران و آن پرواز پرخطر به‌پاريس، پيشاپيش همهٌ مجاهدين، فديه‌هايي بسا بسا عزيزتر از جان را در طبق اخلاص نهاده بود‌ـ گواهي داد و با تمام هستيش از والاترين ارزشها و اصالتهاي مبارزاتي ما كه همراه با رنج اسيران و خون شهيدانمان، در راهبر مقاومت ضد‌خميني گره مي خورد، دفاع كرد:
«من و بچه به اميد خدا و با توجه دوستان خوب هستيم. حتماً از اين بابت نگران نيستي؟ خيلي بزرگتر شده و فرق كرده. تقريباً راه مي‌رود. بچه شيريني شده، …مي‌داني، بعضي وقتها فكر مي‌كنم كه چه خوب است من و بچه هم مثل خيلي از خواهران و فرزندان آنها شهيد شويم. احساس مي‌كنم در آن صورت رابطه خيلي عميق‌تري بين تو و مردم ايجاد مي‌شود و چه بسا روز پيروزي، رنجي را كه براي برپايي انقلاب كشيده شده بسيار عميق‌تر لمس كني…» بله، درشرايطي كه ارتجاع و استعمار وخيل خدمه داخليش، از هيچ نيرنگي براي ترويج خرافه «رهبران ناصادق، هواداران ناآگاه» وسخيف ترين اهانتهاي رذيلانه به رشيد‌ترين فرزندان آگاه خلق و رهبري پاكباز ومحبوبشان، فروگذار نكردند، قهرمان فداي ما تا بن استخوان به مسئوليت و رسالت و امانتي كه به‌دوش مي‌كشيد وقوف داشت و تا آخرين نفس و آخرين قطره خون بر آن پاي فشرد.
در اين زمينه، گاه نام اشرف مرا به‌ياد شهيد راه وطن دكترحسين فاطمي، مي‌اندازد. زيرا در سالهايي كه من و امثال من در خاك ايران به‌دنيا مي‌آمديم، فاطمي رو در روي سياهي و نكبت نامردماني كه به مصدق پشت مي‌كردند، تجسم وفا و شرف سياسي بود و براي نسل ما پنجره‌يي به‌سوي نور باز كرد؛ چه آن‌گاه كه باتن تبدار سرفرزانه به‌پاي چوبهٌ تيرباران مي‌رفت و چه آن‌گاه كه صريح و روشن‌بين به افقهايي فراتر از كوته‌بينيهاي رايج مي‌نگريست و در تبيين مأموريت تاريخي مصدق به‌عنوان پرچمدار مقاومت يك ملت، چنين مي‌نوشت: «اينك كه مصدق به لاهه عزيمت مي‌كند تا در ديوان داوري عدم صلاحيت محكمه مزبور را در رسيدگي به‌موضوع نفت ايران كه يك امر داخلي است، بيان نمايد، ضرورت دارد كليهٌ طبقات مختلف و عموم احزاب و دسته‌هاي ايراني، صرف‌نظر از مرام و شيوه‌يي كه در پيش گرفته‌اند، نخست‌وزير محبوب خويش را صميمانه ياري كنند و نگذارند سياست استعماري در دوراني كه درحال احتضار مي‌باشد دوباره جان بگيرد و از نو تجديد‌قوا نمايد و بتواند مانند گذشته خون ملتهاي اسير و سيه‌روز را به شيشه كند. مخالفت با دكتر مصدق مخالفت با آزادي و حقانيت است. ضديت با دكترمصدق ضديت با ملل مظلوم و اسير و غارت‌زده مي‌باشد. هم‌چنان كه پيروزي او فتح و نصرت ملتهايي است كه اكنون در راه آزادي خود به‌پيكار عظيمي دست زده و بديهي است كه با موفقيت ملت ايران شاهد پيروزي را در آغوش خواهند گرفت» (باخترامروز 5خرداد1331).
واكنون اين اشرف شهيدان ماست كه در ادامه همان مسير تاريخي ودر يك مدار مبارزاتي متكاملتر و البته خطير تر و بغرنج‌تر، خطاب به مسعود چنين مي‌نويسد: «… ديگر خداحافظي مي‌كنم و تورا باتمام وجودم به‌خدا مي‌سپارم. خدايا امانت مرا بپذير و تو بهترين امينهايي. خدايا كمكش كن كه سرفراز و پيروز از امتحاني كه در پيش دارد بيرون بيايد. خدايا كمكش كن كه خلقي را از شكنجه و اعدام و اسارت و بردگي نجات بخشد. خدايا كمكش كن كه كشتي توفان‌زده ايران را به‌ساحل نجات برساند. خدايا كمكش كن كه انقلاب نوين ايران را با خونريزي كمتر و ره‌آورد بيشتر به ‌بر بنشاند…»
اشرف اين نامه‌ها را در سال توفاني1360 از تهران، از قلب پايگاههاي مقاومت انقلابي سراسري براي مسعود مي‌نوشت و از روي آن به‌خوبي مي‌توان پرواز بلند انديشه و احساس مسئوليت انقلابيش را در قبال مقاومت و سرنوشت خلق و ميهن محبوبش ديد. آخر، مگر نه اين است كه ارزش و جايگاه هركس را از روي افقي كه به آن مي‌انديشد، از روي آرزوهايي كه در دل دارد و از روي امانتي كه به‌دوش مي‌كشد واحساس مسؤليت ميزان مايه گذاري وبهايي كه براي آن مي پردازد، مي‌توان شناخت؟
پس، كجا هستند گيجگاههاي گچ گرفته و افكارحقيري كه در بركه‌هاي بيعت با ارتجاع و در اعتياد مزمن و بي‌علاج به‌حيات خفيف خائنانه، پيشگامان جنبش مقاومت مسلحانه را به ياوه‌هايي مانند خشونت‌طلبي و سكتاريسم و تروريسم متهم مي‌كنند؟ كجا هستند تا افق بلند آگاهي و خيرانديشي ميهني و انقلابي اين نسل و اين مقاومت را در سيماي سمبل درخشانش ببينند؛ در انديشه و عمل زني بزرگ كه يك وجود تاريخي جديد از زنان پيشتاز و راهگشاي مجاهد خلق را نمايندگي مي‌كند و دربرابر ارتجاع ضدانساني خميني از روز اول حرف روشني دارد:
«نسل ما درگير مبارزه‌يي است كه استمرار تاريخي عاشوراست. در يك طرف خميني دجال و دينفروش و اوباش و مزدوران ددمنش او قرار دارند و در طرف ديگر انسانهاي پاكباخته‌يي كه سينه‌هاي گشادهٌ آنان جايگاه مهر و عشق به خدا و خلق و كينه و نفرت از ضد خلق است و در ميان آنها خواهران و مادران ما جايگاه ويژه‌يي دارند؛ خواهران و مادراني كه خميني پا‌به‌پاي برادران رزمندهٌ ما آنها را مورد كشتار قرار داده است. و به‌راستي براي سازمان ما مايهٌ افتخار است كه مربي نسلي بود كه در آن زن قهرمان ايراني به‌درجه‌يي از كمال و رشد و آگاهي و ايمان ارتقا يافته كه با درك تفاوت عظيم ميان تفاله‌ها و پسمانده‌هاي قرون‌وسطايي، كه خميني جلاد به‌نام اسلام و قرآن عرضه مي‌دارد و اسلام انقلابي و توحيد ناب، در مقابل او مي‌ايستد و در اين راه بار شكنجه و اسارت و شهادت را قهرمانانه مي‌پذيرد؛ زني كه با آگاهي و ايمان و جسارت خويش، پرده‌هاي ريا و فريب را از صورت خميني خون‌آشام به‌كناري مي‌زند و او را در جهان و تاريخ افشا و رسوا مي‌سازد؛ زني كه جز با زبان قهر با خميني جلاد حرفي ندارد. پس قابل درك است كه چراخميني دشمن خود را در چهرهٌ او مي‌بيند و اين‌چنين دست به كشتار آنها مي‌زند…» (پيام اشرف به‌زنان قهرمان ايران ـ‌شهريور 1360). در اين مسير ضد خميني بود كه اشرف راهگشا با خون پاكش انقلابي را در درون مجاهدين پي ريزي كرد كه به همهٌ آنها در نبرد رهايبخش عليه دشمن ضدبشري نيرو مي دهد و برايشان ـ چنان كه آن خانم نويسندهٌ مصري هم توصيف مي كند ـ «به‌مثابه هواست كه در هر‌لحظه از زندگي آن را تنفس مي‌كنند»:
«…آن‌چه مجاهدين را در‌بين جنبشهاي سياسي انقلابي ـ‌به‌معناي عام آن‌ـ و جنبشهاي اسلامي ـ‌به‌طور خاص‌ـ به‌يك نقطه‌عطف تبديل مي‌كند، اين است كه آنان جدايي بين مفهوم انقلاب، به‌مثابه يك انديشه، و مفهوم آن، به‌عنوان عمل روزمره، را پشت‌سر گذارده‌اند… آنان انقلاب را در جزء‌جزء زندگي خود وارد مي‌كنند. انقلاب از‌نظر مجاهدين به‌مثابه هواست كه در هر‌لحظه از زندگي آن را تنفس مي‌كنند. آنان دريافته‌اند كه اين آميختگي ارگانيك انقلاب و زندگي از‌ طرف ديگر تضمين موفقيت و دليل صداقت است. آيا صداقتي بيش‌از اين مي‌توان يافت وقتي يكي از مردان مجاهد آشكارا به‌من مي‌گويد: ‌"برايم روشن شد كه من قبل‌از اين كه با تروريسم يا سركوبي كه رژيم ايران اعمال مي‌كند، بجنگم، بايد ابتدا (يا حداقل همزمان با آن) با سركوبي بجنگم كه هژموني مردان بر زنان اعمال مي‌كند". اين يك حماسهٌ تاريخي و در نوع خود بي‌همتاست كه مجاهدين و مقاومت ايران آن را خلق مي‌كنند. آنان همه، زن و مرد، با پذيرش مرگ و خطر روزانه بر بناگوش اين جهان نرينهٌ خونريز كه دم از دوستي، صلح و حقوق‌بشر مي‌زند، سيليهاي سنگين مي‌نوازند. سيليهايي كه فكر نمي‌كنم به‌باد فراموشي سپرده شود»(مونا حلمي). بله، اين چنين است كه اشرف شهيدان در مريم رهايي اوج مي‌گيرد و به‌مبرم‌ترين احتياجات مبارزه رهاييبخش انقلابي كه براي رزم آورانش مانند «هوا» حياتي وضروري است، پاسخ مي‌دهد. خصال والا و برجستهٌ اشرف در متن چنين نقش و جايگاهي در مبارزهٌ سياسي و اجتماعي به بارنشسته است. نقشي كه او شايسته آن بود و به عبارت دقيق‌تر اين شايستگي را در پرتو ايمان و عمل انقلابي و توحيديش كسب كرد.
و چنين است كه از دورترين نقاط جهان تا اعماق زندانهاي ايران، از واحدهاي عملياتي مجاهدين در داخل كشور تا يگانهاي ارتش آزاديبخش ملي در منطقهٌ مرزي؛ در هركجا كه مجاهدي مي‌رزمد و مسأله‌يي حل مي‌كند يا درميدان جهاد اكبر و عمليات جاري از «خود» فرو برنده به افقهاي بالا‌بلند مسئوليت پر مي‌كشد، در هر‌لحظه، اشرف شهيدان را در قلبش حس مي‌كند. زني كه ديروز در اعماق زندانهاي شاه نگاهش را «هميشه به بالاترين آجر حياط» مي‌دوخت و در انديشهٌ «پرنده»‌يي كه آن جا نشسته بود فرو مي‌رفت، امروز در اوج پرواز بلندش با مفهوم انقلاب و رهايي يگانه شده و قلبهايمان را از گرماي انقلاب و سوز آرزو لبريز مي‌كند. آيا به‌شأن اشرف شهيدان و ديني كه برگردن همهٌ ما دارد پي خواهيم برد؟
درون سينهٌ ما سوز آرزو ز كجاست سبو ز ماست ولي باده در سبو ز كجاست
نگاهم دوباره روي تصويرش در كنار ديگر سرداران تاريخ معاصر ايران در بالاي سر مسعود، متوقف مي‌شود: تصويري كه روي «بالاترين آجر حياط»، در بالاترين مدار مبارزهٌ يك خلق زنداني، جاي گرفته و افق خونين قطعي‌ترين نبرد بين آزادي و استبداد مذهبي را ترسيم مي‌كند… به‌ياد آخرين وداع در شبي كه صبح پروازش را در دل داشت مي‌افتم و سوز پر دريغ يك آرزو در قلبم زبانه مي‌كشد: اي‌كاش در ركابت رستگار مي‌شدم…
محمد علي توحيدي

برگشت به صفحه قبل
 
 
صفحه اولمريم نماد روشنيفعاليتهاانتشاراتسخنرانيپياممصاحبهديدارانعكاساتاطلاعيه هاديدگاه هامريم از نگاه ديگرانزنان مقاومت ايران
Copyright © 2005 - Maryam Rajavi - All rights reserved