استوره مقاومت و خروش«مرگ بر خمينى»، معصومه عضدانلو
درتاریخچه مقاومت زندانیان مجاهد خلق وقهرمانان درزنجیر، حماسههایی از پایداری بر میثاق با خدا و استواری درعزم رهایی خلق، وجود دارد كه درنگ برآن، ستایش هرانسانی را برمیانگیزد و بههر وجدان بیدار و آگاهی درس ایمان و وفا میآموزد. حماسه مقاومت مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو در زیر شكنجههای وحشیانه دژخیمان خمینی و پیروزی غرور انگیزش درخلق این حماسه، یكی از همین اسناد جاودانه در تاریخچه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران میباشد.
معصومه، خواهر كوچكتر خانم مریم رجوی رییسجمهور برگزیده مقاومت ایران است كه لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصا بهشكنجه و بازجویی و نهایتا اعدام او پرداخت، اما این قهرمان فراموشی ناپذیر خلق، خمینی و دژخیمان مفلوكش را در برابر اراده و ایمان خللناپذیرخود بهزانو در آورد.
مجاهد قهرمان، معصومه عضدانلودرسال 1338در خانوادهای متوسط درتهران، بهدنیا آمد. سال اول دبیرستان بود كه با راهنمایی خواهران وبرادر بزرگترش، با مسایل اجتماعی و سیاسی آشنا شد و مطالعه كتابهای انگیزاننده را آغاز كرد. او پس از دستگیری برادر مجاهدش در سال 52، با آرمانهای مجاهدین آشنا شد و از همان زمان فعالیت سیاسی اش را شروع كرد. معصومه از همان نوجوانی درملاقاتهای زندان و جلسات خانوادههای زندانیان سیاسی شركت میكرد و با فضای سیاسی جنبش آشنا میشد. وی درسال 1356 وارد دانشگاه علم وصنعت تهران شد و دررشته مهندسی صنایع بهتحصیل پرداخت. معصومه ازجمله دانشجویان مبارزی بود كه درهمین سالها نقش فعالی در جنبش دانشجویی ایفاكرد
مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو پس از پیروزی قیام ضد سلطنتی درارتباط مستقیم با سازمان مجاهدین قرار گرفت و دربخشهای دانشجویی و سپس دانشآموزی، بهانجام وظایف انقلابیاش پرداخت. پس از 30خردادسال1360، مجاهد خلق معصومه عضدانلو مسئولیتهای حساسی را كه بهعهدهاش بود، با دقت و كیفیت چشمگیری انجام میداد. عواطف عمیق انقلابیاش نسبت بهخلق و خواهران و برادران مجاهدش و صمیمیت و مهربانی و سخت كوشی، از بارزترین ویژگیهای او بود.
روز سیزده فروردین سال 61 پاسداران بهمحلی كه وی و همسر قهرمانش مسعود ایزدخواه درآنجا مستقر بودند، حمله كردند. درجریان این حمله وحشیانه، مجاهد خلق مسعود ایزدخواه پس از مقاومتی قهرمانانه بهشهادت رسید و مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو بهدلیل اصابت 4 گلوله بهناحیه فك و دستش بیهوش شد و توسط پاسداران دستگیر گردید. بهمحض ورود بهزندان، لاجوردی پلید و دیگر جلادان رژیم كه پیشاپیش اعلام كرده بودند كه معصومه در درگیری كشته شده، وحشیانهترین شكنجه هارا برروی او آغاز كردند. این در شرایطی بود كه معصومه بهشدت مجروح بود و گلولهای كه در ناحیه گردن و نزدیك نخاع او باقی مانده بود، وی را بسختی آزار میداد.
یكی از همزنجیران معصومه مینویسد: بهخاطر گلوله ای كه در ناحیه گردن و فك معصومه اصابت كرده بود، او دائماً خون بالا میآورد و درخون خود دست و پا میزد. دژخیمان درهمین شرایط دست و پایش را بهتخت بسته واو را شكنجه میكردند. معصومه در همان حال كه بهعلت خونریزی نمیتوانست دهانش را خوب باز كند، چیزهایی زیرلب میگفت. دژخیمان فكر كردند او دارد اطلاعاتش را میدهد. اما وقتی بالای سرش جمع شدند، معلوم شد كه او پشت سر هم تكرار میكند: «مرگ برخمینیـدرود بررجوی». جلادان با شنیدن این شعارها و مشاهده مقاومت قهرمانانه معصومه مستأصل شده بودند و وحشیگریشان بهاوج رسیده بود. طی شش ماه اسارت معصومه، لاجوردی با اعمال انواع شكنجههای وحشیانه، همه تلاش خود را بهكار گرفت تا بلكه معصومه را بشكند و او را وادار بهمصاحبه تلویزیونی كند. اما قهرمان مجاهد خلق هر بار دژخیم را در مقابل اراده استوار خود بهزانو درمیآورد.
درهمین روزها بر اثر شدت شكنجه جنین چند ماهه معصومه سقط شد و خود وی نیز دیگر قادر بهراه رفتن روی پای خود نبود و بهسختی تكلم میكرد. اما تلاش میكرد اخبار داخل زندان را بهجنبش بیرون برساند. او همچنین بهزندانیان روحیه میداد و آنان را بهمقاومت فرا میخواند. معصومه را كه دراین شرایط بسیار نحیف و لاغر شده بود، در بند بهداری زندانی كردند.
همزنجیر دیگری مشاهدات خود را چنین نوشته است :
« بهمعصومه میگفتند: "به امام فحش میدهی؟ مرگ برخودت و جد و آبادت" مانده بودند كه اگر او را بهخاطر تك تك حرفهایش شكنجه كنند، ممكن است او شهید شود و اطلاعاتش هم بسوزد. لذا دست خودشان را بسته میدیدند. درهمین هنگام یكی از زنان پاسدار بهقصد تلافی موهای معصومه را بهشكل ناجوری با قیچی زد و دیگر پاسداران هم روی باندها و چسبهای زخمهایش را با خودكار پر از هتاكی و اهانت نسبت بهسازمان و بچههای مجاهد كردند و یا عكس اسكلت كشیده و از این قبیل كارهای رذیلانه میكردند. من درآنجا بهچشم میدیدم كه خمینی و دارودستهاش تاچه اندازه در برابر مجاهدین و اراده سترك آنان پست و حقیر و زبونند. وخودشان هم تا چه اندازه این حقارت و زبونی را احساس میكنند. اشراف بهاین مسأله، بهزندانیان درشرایط بازجویی و اسارت، قدرت عجیبی میداد تا آن شكنجهها و شرایط جهنمیرا تحمل كنند. انسان پیروزی را واقعاً مثل یك خورشید میتوانست درچشم انداز بیند. از آنطرف معصومه قهرمان همین كه بههوش میآمد، انگار نه انگار، شروع میكرد به پرس و جو در مورد بچهها و وضعیت بندها. همه فكر و ذكرش این بود كه بچهها چطورند، روحیهشان چگونه است، در سلولهای دی گر چه خبراست و چه كسانی هستند و برنامه بند از چه قرار است و متقابلاً خودش خبرهای بیرون را بهما داد. اینها همه در حالی بود كه بهعلت تیری كه بهفكش خورده بود، دهانش را نمیتوانست درست باز كند و یك گلوله هم درگردنش بود و از آن بابت خیلی درد میكشید. معصومه بهراستی دراوج شكنجهها هم عنصری مسئول و توفنده بودو در هر شرایطی مترصد این بود كه براوضاع سلول و زندان مسلط شود و مهار قضایا را بهدست گیرد. معصومه قهرمان را تا آخر در سلول انفرادى نگه داشتند چون یكبار كه بهبند عمومی، برده بودند بند بهم ریخته بود؛ چراكه معصومه دربین بچهها خیلی محبوبیت داشت. آنها فك معصومه را معالجه نكردند و او تا آخر نمیتوانست چیزی بخورد یا بجود و بسیار ضعیف شده بود، بسیار درد میكشید و دژخیمان حتی قرص مسكن هم بهاو نمیدادند.آنها از مقاومت سرسختانه اوكه لب بهسخن نگشوده بود، بسیار خشمگین بودند. یك همزنجیر دیگر او خاطره آخرین وداع با قهرمان را این چنین نوشته است:
روز هفتم مهر 61 معصومه را صدا كردند. آنروز دقیقاًً روی محبوبترین بچههای زندان دست گذاشته بودند، معصومه عضدانلو، شهلا حریری مطلق، نادیا كاویانی وموقع بردن آنها، بند 246 بهم ریخته بود، بچهها از همه سلولها بهدر میكوبیدند،اعتراض میكردند، گریه میكردند و سرود میخواندند كه البته روز بعد بههمین خاطر خیلیها را بردند و زدند. معصومه قهرمان قبل از تیرباران وصیتنامهیی نوشت كه بچهها از زندان بهبیرون دادند. موقع رفتن برای تیرباران، بهما گفت:
«به بچهها بگوئید سینه معصومه تا آخر رازدار بود».
بهاین ترتیب مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو، این اسطوره سرفراز مقاومت، پس ازشش ماه ایستادگی در برابر شكنجه مستمرجلادان خمینی باسربلندی در برابرجوخههای تیرباران ایستاد و قهرمانانه بهشهادت رسید وخون پاكش را فدیه رهایی خلق و میهنش كرد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد
درتاریخچه مقاومت زندانیان مجاهد خلق وقهرمانان درزنجیر، حماسههایی از پایداری بر میثاق با خدا و استواری درعزم رهایی خلق، وجود دارد كه درنگ برآن، ستایش هرانسانی را برمیانگیزد و بههر وجدان بیدار و آگاهی درس ایمان و وفا میآموزد. حماسه مقاومت مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو در زیر شكنجههای وحشیانه دژخیمان خمینی و پیروزی غرور انگیزش درخلق این حماسه، یكی از همین اسناد جاودانه در تاریخچه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران میباشد.
معصومه، خواهر كوچكتر خانم مریم رجوی رییسجمهور برگزیده مقاومت ایران است كه لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصا بهشكنجه و بازجویی و نهایتا اعدام او پرداخت، اما این قهرمان فراموشی ناپذیر خلق، خمینی و دژخیمان مفلوكش را در برابر اراده و ایمان خللناپذیرخود بهزانو در آورد.
مجاهد قهرمان، معصومه عضدانلودرسال 1338در خانوادهای متوسط درتهران، بهدنیا آمد. سال اول دبیرستان بود كه با راهنمایی خواهران وبرادر بزرگترش، با مسایل اجتماعی و سیاسی آشنا شد و مطالعه كتابهای انگیزاننده را آغاز كرد. او پس از دستگیری برادر مجاهدش در سال 52، با آرمانهای مجاهدین آشنا شد و از همان زمان فعالیت سیاسی اش را شروع كرد. معصومه از همان نوجوانی درملاقاتهای زندان و جلسات خانوادههای زندانیان سیاسی شركت میكرد و با فضای سیاسی جنبش آشنا میشد. وی درسال 1356 وارد دانشگاه علم وصنعت تهران شد و دررشته مهندسی صنایع بهتحصیل پرداخت. معصومه ازجمله دانشجویان مبارزی بود كه درهمین سالها نقش فعالی در جنبش دانشجویی ایفاكرد
مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو پس از پیروزی قیام ضد سلطنتی درارتباط مستقیم با سازمان مجاهدین قرار گرفت و دربخشهای دانشجویی و سپس دانشآموزی، بهانجام وظایف انقلابیاش پرداخت. پس از 30خردادسال1360، مجاهد خلق معصومه عضدانلو مسئولیتهای حساسی را كه بهعهدهاش بود، با دقت و كیفیت چشمگیری انجام میداد. عواطف عمیق انقلابیاش نسبت بهخلق و خواهران و برادران مجاهدش و صمیمیت و مهربانی و سخت كوشی، از بارزترین ویژگیهای او بود.
روز سیزده فروردین سال 61 پاسداران بهمحلی كه وی و همسر قهرمانش مسعود ایزدخواه درآنجا مستقر بودند، حمله كردند. درجریان این حمله وحشیانه، مجاهد خلق مسعود ایزدخواه پس از مقاومتی قهرمانانه بهشهادت رسید و مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو بهدلیل اصابت 4 گلوله بهناحیه فك و دستش بیهوش شد و توسط پاسداران دستگیر گردید. بهمحض ورود بهزندان، لاجوردی پلید و دیگر جلادان رژیم كه پیشاپیش اعلام كرده بودند كه معصومه در درگیری كشته شده، وحشیانهترین شكنجه هارا برروی او آغاز كردند. این در شرایطی بود كه معصومه بهشدت مجروح بود و گلولهای كه در ناحیه گردن و نزدیك نخاع او باقی مانده بود، وی را بسختی آزار میداد.
یكی از همزنجیران معصومه مینویسد: بهخاطر گلوله ای كه در ناحیه گردن و فك معصومه اصابت كرده بود، او دائماً خون بالا میآورد و درخون خود دست و پا میزد. دژخیمان درهمین شرایط دست و پایش را بهتخت بسته واو را شكنجه میكردند. معصومه در همان حال كه بهعلت خونریزی نمیتوانست دهانش را خوب باز كند، چیزهایی زیرلب میگفت. دژخیمان فكر كردند او دارد اطلاعاتش را میدهد. اما وقتی بالای سرش جمع شدند، معلوم شد كه او پشت سر هم تكرار میكند: «مرگ برخمینیـدرود بررجوی». جلادان با شنیدن این شعارها و مشاهده مقاومت قهرمانانه معصومه مستأصل شده بودند و وحشیگریشان بهاوج رسیده بود. طی شش ماه اسارت معصومه، لاجوردی با اعمال انواع شكنجههای وحشیانه، همه تلاش خود را بهكار گرفت تا بلكه معصومه را بشكند و او را وادار بهمصاحبه تلویزیونی كند. اما قهرمان مجاهد خلق هر بار دژخیم را در مقابل اراده استوار خود بهزانو درمیآورد.
درهمین روزها بر اثر شدت شكنجه جنین چند ماهه معصومه سقط شد و خود وی نیز دیگر قادر بهراه رفتن روی پای خود نبود و بهسختی تكلم میكرد. اما تلاش میكرد اخبار داخل زندان را بهجنبش بیرون برساند. او همچنین بهزندانیان روحیه میداد و آنان را بهمقاومت فرا میخواند. معصومه را كه دراین شرایط بسیار نحیف و لاغر شده بود، در بند بهداری زندانی كردند.
همزنجیر دیگری مشاهدات خود را چنین نوشته است :
« بهمعصومه میگفتند: "به امام فحش میدهی؟ مرگ برخودت و جد و آبادت" مانده بودند كه اگر او را بهخاطر تك تك حرفهایش شكنجه كنند، ممكن است او شهید شود و اطلاعاتش هم بسوزد. لذا دست خودشان را بسته میدیدند. درهمین هنگام یكی از زنان پاسدار بهقصد تلافی موهای معصومه را بهشكل ناجوری با قیچی زد و دیگر پاسداران هم روی باندها و چسبهای زخمهایش را با خودكار پر از هتاكی و اهانت نسبت بهسازمان و بچههای مجاهد كردند و یا عكس اسكلت كشیده و از این قبیل كارهای رذیلانه میكردند. من درآنجا بهچشم میدیدم كه خمینی و دارودستهاش تاچه اندازه در برابر مجاهدین و اراده سترك آنان پست و حقیر و زبونند. وخودشان هم تا چه اندازه این حقارت و زبونی را احساس میكنند. اشراف بهاین مسأله، بهزندانیان درشرایط بازجویی و اسارت، قدرت عجیبی میداد تا آن شكنجهها و شرایط جهنمیرا تحمل كنند. انسان پیروزی را واقعاً مثل یك خورشید میتوانست درچشم انداز بیند. از آنطرف معصومه قهرمان همین كه بههوش میآمد، انگار نه انگار، شروع میكرد به پرس و جو در مورد بچهها و وضعیت بندها. همه فكر و ذكرش این بود كه بچهها چطورند، روحیهشان چگونه است، در سلولهای دی گر چه خبراست و چه كسانی هستند و برنامه بند از چه قرار است و متقابلاً خودش خبرهای بیرون را بهما داد. اینها همه در حالی بود كه بهعلت تیری كه بهفكش خورده بود، دهانش را نمیتوانست درست باز كند و یك گلوله هم درگردنش بود و از آن بابت خیلی درد میكشید. معصومه بهراستی دراوج شكنجهها هم عنصری مسئول و توفنده بودو در هر شرایطی مترصد این بود كه براوضاع سلول و زندان مسلط شود و مهار قضایا را بهدست گیرد. معصومه قهرمان را تا آخر در سلول انفرادى نگه داشتند چون یكبار كه بهبند عمومی، برده بودند بند بهم ریخته بود؛ چراكه معصومه دربین بچهها خیلی محبوبیت داشت. آنها فك معصومه را معالجه نكردند و او تا آخر نمیتوانست چیزی بخورد یا بجود و بسیار ضعیف شده بود، بسیار درد میكشید و دژخیمان حتی قرص مسكن هم بهاو نمیدادند.آنها از مقاومت سرسختانه اوكه لب بهسخن نگشوده بود، بسیار خشمگین بودند. یك همزنجیر دیگر او خاطره آخرین وداع با قهرمان را این چنین نوشته است:
روز هفتم مهر 61 معصومه را صدا كردند. آنروز دقیقاًً روی محبوبترین بچههای زندان دست گذاشته بودند، معصومه عضدانلو، شهلا حریری مطلق، نادیا كاویانی وموقع بردن آنها، بند 246 بهم ریخته بود، بچهها از همه سلولها بهدر میكوبیدند،اعتراض میكردند، گریه میكردند و سرود میخواندند كه البته روز بعد بههمین خاطر خیلیها را بردند و زدند. معصومه قهرمان قبل از تیرباران وصیتنامهیی نوشت كه بچهها از زندان بهبیرون دادند. موقع رفتن برای تیرباران، بهما گفت:
«به بچهها بگوئید سینه معصومه تا آخر رازدار بود».
بهاین ترتیب مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو، این اسطوره سرفراز مقاومت، پس ازشش ماه ایستادگی در برابر شكنجه مستمرجلادان خمینی باسربلندی در برابرجوخههای تیرباران ایستاد و قهرمانانه بهشهادت رسید وخون پاكش را فدیه رهایی خلق و میهنش كرد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد
درتاریخچه مقاومت زندانیان مجاهد خلق وقهرمانان درزنجیر، حماسههایی از پایداری بر میثاق با خدا و استواری درعزم رهایی خلق، وجود دارد كه درنگ برآن، ستایش هرانسانی را برمیانگیزد و بههر وجدان بیدار و آگاهی درس ایمان و وفا میآموزد. حماسه مقاومت مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو در زیر شكنجههای وحشیانه دژخیمان خمینی و پیروزی غرور انگیزش درخلق این حماسه، یكی از همین اسناد جاودانه در تاریخچه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران میباشد.
معصومه، خواهر كوچكتر خانم مریم رجوی رییسجمهور برگزیده مقاومت ایران است كه لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصا بهشكنجه و بازجویی و نهایتا اعدام او پرداخت، اما این قهرمان فراموشی ناپذیر خلق، خمینی و دژخیمان مفلوكش را در برابر اراده و ایمان خللناپذیرخود بهزانو در آورد.
مجاهد قهرمان، معصومه عضدانلودرسال 1338در خانوادهای متوسط درتهران، بهدنیا آمد. سال اول دبیرستان بود كه با راهنمایی خواهران وبرادر بزرگترش، با مسایل اجتماعی و سیاسی آشنا شد و مطالعه كتابهای انگیزاننده را آغاز كرد. او پس از دستگیری برادر مجاهدش در سال 52، با آرمانهای مجاهدین آشنا شد و از همان زمان فعالیت سیاسی اش را شروع كرد. معصومه از همان نوجوانی درملاقاتهای زندان و جلسات خانوادههای زندانیان سیاسی شركت میكرد و با فضای سیاسی جنبش آشنا میشد. وی درسال 1356 وارد دانشگاه علم وصنعت تهران شد و دررشته مهندسی صنایع بهتحصیل پرداخت. معصومه ازجمله دانشجویان مبارزی بود كه درهمین سالها نقش فعالی در جنبش دانشجویی ایفاكرد
مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو پس از پیروزی قیام ضد سلطنتی درارتباط مستقیم با سازمان مجاهدین قرار گرفت و دربخشهای دانشجویی و سپس دانشآموزی، بهانجام وظایف انقلابیاش پرداخت. پس از 30خردادسال1360، مجاهد خلق معصومه عضدانلو مسئولیتهای حساسی را كه بهعهدهاش بود، با دقت و كیفیت چشمگیری انجام میداد. عواطف عمیق انقلابیاش نسبت بهخلق و خواهران و برادران مجاهدش و صمیمیت و مهربانی و سخت كوشی، از بارزترین ویژگیهای او بود.
روز سیزده فروردین سال 61 پاسداران بهمحلی كه وی و همسر قهرمانش مسعود ایزدخواه درآنجا مستقر بودند، حمله كردند. درجریان این حمله وحشیانه، مجاهد خلق مسعود ایزدخواه پس از مقاومتی قهرمانانه بهشهادت رسید و مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو بهدلیل اصابت 4 گلوله بهناحیه فك و دستش بیهوش شد و توسط پاسداران دستگیر گردید. بهمحض ورود بهزندان، لاجوردی پلید و دیگر جلادان رژیم كه پیشاپیش اعلام كرده بودند كه معصومه در درگیری كشته شده، وحشیانهترین شكنجه هارا برروی او آغاز كردند. این در شرایطی بود كه معصومه بهشدت مجروح بود و گلولهای كه در ناحیه گردن و نزدیك نخاع او باقی مانده بود، وی را بسختی آزار میداد.
یكی از همزنجیران معصومه مینویسد: بهخاطر گلوله ای كه در ناحیه گردن و فك معصومه اصابت كرده بود، او دائماً خون بالا میآورد و درخون خود دست و پا میزد. دژخیمان درهمین شرایط دست و پایش را بهتخت بسته واو را شكنجه میكردند. معصومه در همان حال كه بهعلت خونریزی نمیتوانست دهانش را خوب باز كند، چیزهایی زیرلب میگفت. دژخیمان فكر كردند او دارد اطلاعاتش را میدهد. اما وقتی بالای سرش جمع شدند، معلوم شد كه او پشت سر هم تكرار میكند: «مرگ برخمینیـدرود بررجوی». جلادان با شنیدن این شعارها و مشاهده مقاومت قهرمانانه معصومه مستأصل شده بودند و وحشیگریشان بهاوج رسیده بود. طی شش ماه اسارت معصومه، لاجوردی با اعمال انواع شكنجههای وحشیانه، همه تلاش خود را بهكار گرفت تا بلكه معصومه را بشكند و او را وادار بهمصاحبه تلویزیونی كند. اما قهرمان مجاهد خلق هر بار دژخیم را در مقابل اراده استوار خود بهزانو درمیآورد.
درهمین روزها بر اثر شدت شكنجه جنین چند ماهه معصومه سقط شد و خود وی نیز دیگر قادر بهراه رفتن روی پای خود نبود و بهسختی تكلم میكرد. اما تلاش میكرد اخبار داخل زندان را بهجنبش بیرون برساند. او همچنین بهزندانیان روحیه میداد و آنان را بهمقاومت فرا میخواند. معصومه را كه دراین شرایط بسیار نحیف و لاغر شده بود، در بند بهداری زندانی كردند.
همزنجیر دیگری مشاهدات خود را چنین نوشته است :
« بهمعصومه میگفتند: "به امام فحش میدهی؟ مرگ برخودت و جد و آبادت" مانده بودند كه اگر او را بهخاطر تك تك حرفهایش شكنجه كنند، ممكن است او شهید شود و اطلاعاتش هم بسوزد. لذا دست خودشان را بسته میدیدند. درهمین هنگام یكی از زنان پاسدار بهقصد تلافی موهای معصومه را بهشكل ناجوری با قیچی زد و دیگر پاسداران هم روی باندها و چسبهای زخمهایش را با خودكار پر از هتاكی و اهانت نسبت بهسازمان و بچههای مجاهد كردند و یا عكس اسكلت كشیده و از این قبیل كارهای رذیلانه میكردند. من درآنجا بهچشم میدیدم كه خمینی و دارودستهاش تاچه اندازه در برابر مجاهدین و اراده سترك آنان پست و حقیر و زبونند. وخودشان هم تا چه اندازه این حقارت و زبونی را احساس میكنند. اشراف بهاین مسأله، بهزندانیان درشرایط بازجویی و اسارت، قدرت عجیبی میداد تا آن شكنجهها و شرایط جهنمیرا تحمل كنند. انسان پیروزی را واقعاً مثل یك خورشید میتوانست درچشم انداز بیند. از آنطرف معصومه قهرمان همین كه بههوش میآمد، انگار نه انگار، شروع میكرد به پرس و جو در مورد بچهها و وضعیت بندها. همه فكر و ذكرش این بود كه بچهها چطورند، روحیهشان چگونه است، در سلولهای دی گر چه خبراست و چه كسانی هستند و برنامه بند از چه قرار است و متقابلاً خودش خبرهای بیرون را بهما داد. اینها همه در حالی بود كه بهعلت تیری كه بهفكش خورده بود، دهانش را نمیتوانست درست باز كند و یك گلوله هم درگردنش بود و از آن بابت خیلی درد میكشید. معصومه بهراستی دراوج شكنجهها هم عنصری مسئول و توفنده بودو در هر شرایطی مترصد این بود كه براوضاع سلول و زندان مسلط شود و مهار قضایا را بهدست گیرد. معصومه قهرمان را تا آخر در سلول انفرادى نگه داشتند چون یكبار كه بهبند عمومی، برده بودند بند بهم ریخته بود؛ چراكه معصومه دربین بچهها خیلی محبوبیت داشت. آنها فك معصومه را معالجه نكردند و او تا آخر نمیتوانست چیزی بخورد یا بجود و بسیار ضعیف شده بود، بسیار درد میكشید و دژخیمان حتی قرص مسكن هم بهاو نمیدادند.آنها از مقاومت سرسختانه اوكه لب بهسخن نگشوده بود، بسیار خشمگین بودند. یك همزنجیر دیگر او خاطره آخرین وداع با قهرمان را این چنین نوشته است:
روز هفتم مهر 61 معصومه را صدا كردند. آنروز دقیقاًً روی محبوبترین بچههای زندان دست گذاشته بودند، معصومه عضدانلو، شهلا حریری مطلق، نادیا كاویانی وموقع بردن آنها، بند 246 بهم ریخته بود، بچهها از همه سلولها بهدر میكوبیدند،اعتراض میكردند، گریه میكردند و سرود میخواندند كه البته روز بعد بههمین خاطر خیلیها را بردند و زدند. معصومه قهرمان قبل از تیرباران وصیتنامهیی نوشت كه بچهها از زندان بهبیرون دادند. موقع رفتن برای تیرباران، بهما گفت:
«به بچهها بگوئید سینه معصومه تا آخر رازدار بود».
بهاین ترتیب مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو، این اسطوره سرفراز مقاومت، پس ازشش ماه ایستادگی در برابر شكنجه مستمرجلادان خمینی باسربلندی در برابرجوخههای تیرباران ایستاد و قهرمانانه بهشهادت رسید وخون پاكش را فدیه رهایی خلق و میهنش كرد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد
|