شير زن قهرمان مجاهد خلق طاهره طلوع

در مورد شير زن مجاهد خلق در نبرد حماسي فروغ جاويدان وي طاهره طلوع بيدختي
يكي از فرمانده هان ارتش آزادبيخش بود,او دانشجوي رشته معماري بود .او از سال
58 فعاليت خود را با سازمان شروع كرد و در نها د هاي دانشجويي و كارمندي بخش
اجتماعي در تهران ادامه داد پس از سال 60 مسئوليت 2 هسته مقاومت را به عهد ه
داشت سال 61 به خارج اعزام شد و فعاليت خود را آنجا ادامه داد پس از تشكيل
ارتش آزاديبخش به صفوف رزمندگان ارتش آزادي پيوست .
به گفته يكي از فرماند ه هانش قاطعيت و صلابت او, همراه با رابطه عميقا مسئولانه اش
با خواهران همرزمش سيماي واقعي يك زن مجاهد خلق را ترسيم ميكرد . فرمانده سارا
در عمليات آفتاب وچلجراغ شركت داشت و در فروغ جاويدان يكي از حماسه سازان
نيردهاي 4 روزه بود يكي از همرزمانش مينويسد:
مي جنگيد , به شوخي گفتم مواظب خودت باش نميخواهي زنده بماني ؟ خنديد و گفت :تا مسعود زنده است , همه ما زنده ايم ... يكي از شاهدان عيني بعد از ديدن صحنه زير عكسي از فرمانده سارا انداخته و با عكس و شرح ما وقع به سازمان رسانده بود :
بر فراز جاده كرمانشاه پيكر خونفشان شير زن قهرمان مجاهد خلق طاهره طلوع با دشنه ايي كه دژخيمان در قلبش فرو كرده اند .گردنه حسن آباد- شنبه 8مرداد 1367
سالهاست ........
الهه يادت را كوه وسرو وبوته هاي علف به نيايش ايستاده اند
الان تقريبا 16سال است كه انجا روي اين گردنه به انتظار نشسته ام.هر وقت كسي از دور پيدا ميشود ,به جاده خيره مي شوم .آخر من منتظر اوهستم . سارا گفته او خواهد آمد .مي پرسيد سارا كيست ؟سارا يك مدال افتخار بود كه روزي به گردنم آويخته شد . بگذاريد قصه سارا را برايتان تعريف كنم .بعد شما هم اورا خواهيد شناخت .آنروز كه دشت غرق آتش وانفجار شد سارا آمده بود درست همين جا , كنار من دراز كشيده بود . من هم ابتدا نمي شناختمش . غبار باروت سلاحش هنوز روي شاخه هايم به يادگار مانده است . يكي از پايين صخره صدايش ميزد : خواهر سارا ! خواهر سارا ! همه بچه ها ميروند مگر تو نمي آيي ؟ آنجا بود كه فهميدم اسمش سارا است .بدون اينكه دستش را از روي قبضه سلاحش بردارد سرش را بر گرداند وگفت : نه ! شما ها برويد ! من خودم بعدا مي آيم . همان كه نمي ديدمش از پايين با فرياد گفت : آخر كي ؟من روي سا قه ام خم شدم وبه گردنه نگاه كردم ديدم يك گروه از پاسداران پشت دهانه گردنه ايستاده اند سار ا با رگباري روي دهانه گردنه , چندين تن از آنهارا به خاك انداخت بقيه عقب نشستند وپشت صخرها پناه گرفتند . سارا برگشت وفرياد زد : برو حسين ! به تو فرمان ميدهم برو ! حسين دوباره فرياد كشيد :بچه ها منتظرت هستند ! بيا ! من كنار دستش بودم شعله هاي نگاهش را در آن لحظات به خوبي ميديدم . اين بار با خشم گفت : ”به بچه ها بگو سارا فرمان داده كه برويد ! به پايين صخره نگاه كردم يك ستون از ماشنيها در جاده دور مي شدند . حسين دستانش را دور دهانش گذاشته بود وداد ميزد . ولي باد نمي گذاشت صدا يش به مابرسد . سارا بادست به او اشاره كرد كه بروند !صلا بتش برا يم عجيب بود . تاب نيارودم وآهسته گفتم :تورا ميكشند ! گفت : باشد ! ولي تا مسعود زنده است همه ما زنده ايم ! گفتم مسعود كيست ؟ آهي كشيد به اطرافش نگاهي انداخت وباز سرش را به سينه ام تكيه دادوگفت يك روز ” او ” را خواهي ديد گفتم كي ؟ گفت نمي دانم. . . ولي يقين دارم يك روز ” او ” به اين دشت واين گردنه وآن تنگه مي آيد . شا يد پاي ساقه تو هم بيايد بعد با شادي گفت اگر آمد , سلام من را هم برسا ن با برگهايت غبار از چهراش پاك كن و به باد بگو كه سيمايش را نوازش كند . در همين لحظه نا گهان ابتدا ي ستون دشمن از دهانه گردنه پيدا شد گفتم آمدند ! سارا بلا فاصله روي سلاحش پريد و آتش كرد خودروها به صخره هاي كنار جاده خوردند ومتوقف شدند . از پشت آنها چند نفر هراسان پايين پريدند وبه پيچ دهانه پناه بردند دوباره سلاح سارا به غرش درآمدگروهي به زمين افتادند وگروهي به عقب برگشتند . سارا با آتش سلاحش دهانه را به روي آنها بسته بود سارا به دوطرف آتش ميكرد گاه به روبه رو وگاه به پشت سرش . درهمين لحظات بود كه گرمايي را روي ساقه ام احساس كردم خون سارا بود به زمين غلطيده بود وزخم بزرگي روي كتفش باز شده بود دشمن از چهار طرف بالا آمد . سارا ساكت وبي جان روي زمين افتاده بود . صداي فرمانده دشمن بلند شد : كشته شده . برويد وتير خلاصش را بزنيد چند نفر از افراد دشمن آرام آرام به سوي او آمدند . يكي از آنان گفت : همين يك نفربود ؟ اين همه ما را پشت گردنه نگه داشت تا همه گردانشان بروند ! ديگري با حيرت گفت :يك زن است ! فكر ميكردم حداقل يك دسته هستند بعد به او نزديك شد وبا نوك چكمهاش شانه سارا رابلند كرد . در اين لحظه سلاح سارا باز غريد وچهار نفر ديگر به روي زمين افتادند اين بار فرمانده دشمن نارنجكي به سمت سارا پرتاب كرد وبه تمامي نفراتش فرمان حمله داد همه با هم شليك ميكردند وپيكر سارا سوراخ سوراخ شد.بعد يكي از آن شاگردان خميني جلاد باهمان قصاوت به ارث برده از او سرنيزه ايي را درقلبش فرو كرد انگاه طنابي آوردند وبه پاهايش بستند . طناب را به سا قه ام انداختند وپيكر سارا را از فراز صخره به پايين پرتاب كردند از آنروز بود كه سارا همچون مدالي از افتخار از سا قه من روي سينه صخر ه آويزان شد . روزهاي بعد هركس از جاده ميكذشت مقابل صخره ايي كه من بر فراز آن مدال افتخار را بر سينه صخره نگه داشته بودم مي ايستاد ابتدا به آن نگاه ميكرد انگار كه كتيبه ايي را مي خواند بعد در حيرت فرو ميرفت وبه نشانه احترام سلامي مي كرد و مي رفت . حالا من همچنان منتظرم . تقريبا 16 سال است كه در اينجا روي اين گردنه به انتظار نشسته ام . هر وقت كسي از دور پيدايش ميشود به پيچ جاده خيره ميشوم . آخر من منتظر ” او ” هستم . سارا گفته ” او” خواهد آمد طي اين ساليان جملاتي را آماده كرده ام كه وقتي ” او ” آمد وبه سينه صخره همان جايي كه سارا آويزان شد , نگاه كرد برايش بخوانم . اين جملات را بارها در گوش صخره هم خوانده ام :
من كتيبه ام
كتيبه جاويد پايداري يك نسل
با خنجري به سينه ام
آويز قلب سنگ زمان
نامم
كتيبه ”سارا ” است
با خط خون
كه خط زمان بود
بر قلب سنگ زمين ,
حك شدم .
هنوز مي بينيد ؟
از واژه واژه من ,
خون مي چكد به خاك
در من به چشم ببينيد
عزم شگفت زني را
كه نام او ,
نهايت رنجير است
درمن به چشم بخوانيد
حجم شگفت شقاوت دوران را
نامم طلوع بود
ومن بشارت طلوع ” كسي ” هستم
كه قلب سنگ زمان را
گرماي نام پر محبت او,
آب ميكند .

برگشت به صفحه قبل
 
 
صفحه اولمريم نماد روشنيفعاليتهاانتشاراتسخنرانيپياممصاحبهديدارانعكاساتاطلاعيه هاديدگاه هامريم از نگاه ديگرانزنان مقاومت ايران
Copyright © 2005 - Maryam Rajavi - All rights reserved